قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2519
تاريخ الفي ( فارسى )
آنكه من مهمّات خود را به تو سپردهام كه در آن روز مرا گرفتارى نباشد . خواجه نظام الملك چون اين كلمات از زبان گهربار سلطان ملكشاه شنيد ، از خجالت و انفعال سر از زمين نتوانست برداشت . بههرحال از سلطان عذرخواهى نموده فى الحال خمارتگين را از ايالت آن ولايت معزول نموده فرمان داد كه : آنچه از اين دو مرد گرفتهاى بايد كه ساعت به ايشان بدهى . و آن مرد را گفت كه : اگر شما اثبات شرعى مىكنيد كه دندان اين را خمارتگين شكسته ما مىفرماييم كه همين دو دندان او را در حضور شما بشكنند ، و إلّا ديت شرعى از وى گرفته به تو مىرسانيم . و نيز در تواريخ معتبره مسطور است كه در بلدهء هرات يكى از امراى سلطان ملكشاه ، كه مرتبهء نديمى سلطان داشت ، به خانهء يكى از علماى آن شهر ، كه نامش « عبد الرّحمن » بود ، فرود آمده بود . اتّفاقا ، روزى در حالت مستى به عرض سلطان رسانيد كه : شيخ عبد الرّحمن كه از مشاهير علماى شهر هرات است هميشه شراب مىخورد و عبادت اصنام مىكند . سلطان چون بر مستى او مطلع بود ، هيچ به آن سخن التفات نفرمود . امّا روز ديگر ، على الصّباح كه آن نديم از مستى به هوش خود آمده بود او را طلب داشته فرمود كه : اگر آنچه در حقّ شيخ عبد الرحمن امشب مىگفتى اثبات مىكنى فهو المراد ، و إلّا اينك [ 298 الف ] به همين شمشير كه در دست دارم سرت از تنت برمىدارم . آن مرد متحيّر و مبهوت ماند . آخر الأمر ، گفت : اگر سلطان مرا به جان امان دهد ، راست به عرض مىرسانم . سلطان او را امان داد و فرمود كه به او آسيب جانى نرساند . آن شخص گفت كه : شيخ عبد الرّحمن ، سرايى فرحافزاى و زن زيبا و جميلهاى دارد و من به طمع هردو آن مىخواستم كه چيزى چند از وى به عرض سلطان رسانم كه سلطان او را به قتل رساند تا من بعد از وى زن او را بخواهم و سراى او را تصاحب شوم . سلطان چون اين كلمات بشنيد از روى شكرانه سجدهاى فرمود و گفت : الحمد للّه كه حقّ ، سبحانه و تعالى ، مرا توفيق كرامت فرمود و از ضلالت و گمراهى كه عبارت از متابعت شيطان است نگاه داشت . و فرمود كه به شكرانهء اين عطيه ، اموال بسيار بر فقرا و مستحقّين تصدق نمودند . و هم در تواريخ معتبره مسطور است كه روزى سلطان ملكشاه در ولايت ماوراء النهر شكار مىكرد . در آخر روز فرمود كه آنچه در اين شكار كشته شده بشمارند . ده هزار شكار به شمار درآمد . سلطان فرمود كه ده هزار دينار بر فقرا تصدّق نمايند كه مبادا حقّ ، سبحانه و تعالى ، مرا در روز قيامت بر كثرت خونريزى حيوانات بىضرورت معاتب و مؤاخذ گرداند . و بعد از آن مقرّر بود كه بر هر يك صيد يك دينار به فقرا مىدادند . در روضة الصّفا آورده كه سلطان ملكشاه در آخر ايّام حياتش رقم عزل بر ارباب مناصب